نه در اسمانم و نه در زمین
تنها در گودی دستان خدا زندگی می کنم
اگر خدا دست در نور فرو کند به بهشت می روم
واگر دست در تاریکی فرو کند به جهنم
اما چه فرق می کند بهشت یا جهنم؟!!!!
مهم این است که در دستان خدا زندگی می کنم...
مهدی جان
چراغ اسمان وقتی روشنائی دارد
که روشنائی تو در زمین قوت قلبش باشد
مهدی جان
نجوای ساز امدنت در کوچه باغ زندگیم
دارد نقش می بندد
مزده ی امدنت را می توان از عطر خوش یاس
در لابلای وزش بادها شنید
می توان از صبح جمعه از میان اشک وناله ی
عاشقانت امدنت را لمس کرد
ای یوسف فاطمه روی نما از پس پرده که عاشقانه منتظریم
مهدی جان برایمان دعا کن
نجوای کوچه های سرد در دلم طنین وحشت و نیرنگ می انداخت.
و مرا بای خود و بی تماشا /بی قدمی که قدم برد بر قدمی/
پی خوابی یخ زده در امواج مرگ می کشاند سوی زندگان مرده.
سوی گورستانهائی که تن می لرزد واه می کشد بر روح زیر خاک ها خفته.
تن می نالد و می گرید بر عزیز رفته از جانش رفته از پودش
شاید ای کاش می شد رفت از این بن بستهای تهی از عشق
شاید راه گریزی هست در این اتاق تهی پیکر که
امشب دلم گرفته است.
در کنج خانه ی تنهائی خود نشسته ام
وبا خود فکر می کنم:
ای کاش می شد زندگی برایم رنگ دیگری پیدا می کرد.
ای کاش می شد انتظار به پایان می رسید.
از این لحظه ها می تر سم.
می ترسم که هیچ گاه به پایان نرسد...!


رسول اکرم <ص>:
خدای عزوجل می فرماید:هر گاه یاد من بر بنده ام غلبه کند
خواهش وخوشی او رادر یاد خودقرار دهم وچون خواهش
وخوشی او را در یاد خود قرار دهم عاشق من شود من نیز
عاشق او گردم وچون عاشق یکدیگر شدیم حجاب میان خود
واو را بر دارم وعشق خود را بر جان او چیره سازم چندان
که مانند مردم دچار سهو وغفلت نمی شود ..................
امام سجاد:
ای انکه یادش مایه ی شرافت و بزرگی یاد کنندگان است و
ای انکه سپاسگذاریش موجب دست یافتن سپاسگذاران بر نعمتهاست.
وای انکه فرمانبرداریش سبب نجات فرمانبرداران است بر محمد وال او درود
فرست وبا یاد خود دلهای ما را از هر یاد دیگری باز دار .......
· شب است و انگار نیست .یکدم سوئی ز مهتاب/
· شب است و انگار خیالی نیست که افتاب نیست/
· شب است و انگار پیدا نیست نوری ز مرداب/
· شب است و نیلبک و بازی و اه/
· شب است و چغزی برکه دگر اهنگ باران را به زیر لب نمی خواند/
· شب است ومن به زیر خاک سرد شب/
· به ان سنگ و به ان سایه/
· به ضرب حسرت و غفلت /
· به اوارهای دندان تیز کرده/
· عزیزم را رها کردم/
· و اینک در پس جانم تکه ای از او به جا دارم/
· و چشمانم بی خودانه پی او پای لنگان می دود هر اشنائی را/
· و می کاود هستی گمشده اش را/
· تا که شاید کودکی در نور فانوسش راه را بر او بتاباند./
اوج عشق خدا به بنده اش لحظه ای است که
اراده می کند تا او دنیا را وداع گو ید.
و اوج عشق تو به خدا لحظه ای است که
زانوانت سست می شود در برابر عظمتش
و عشق و زیبا ئی اش.و پیشانیت می بو سد
خاک را. و اقرار می کنی که خدایت سبحان
است.و حمد و ستایش فقط وفقط در برابر اومعنا دارد...
"امروز شنبه است"
قبل از طلوع افتاب وضوی عشق گرفتم وسجاده ی ترمه ام را پهن خاک کویت کردم.
دستها سائیدم وسکوتم را بر دیوار ها خراشیدم.
امدنت را از خدایمان خواستم اما زودتر از همیشه صبح شد...!
"امروز یکشنبه است "
هنگامه صبح را به نامت قسم دادم که دیرتر سایه شود.
گوش تیز کردم تا شاید اقاقی اتاقم گریه کند ونغمه ی چکاوک را
از صمیم دل بشنود اما زود ظهر شد...!
"امروز دوشنبه است"
بعد از نماز ظهرم جرعه ای دعا نوشیدم دل را تیممی دادم و ایستادم .یا مهدی الله اکبر...
قنوتها بر دل اسمان زمزمه کردم و فرشتگان را واسطه ی من و خدایمان قرار دادم
تا شاید عیدمان اخر هفته فرا رسد سراز سجاده برداشتم تسبیح را در مشتم گره خورده یافتم
وبه حرم واسطه هایش دخیل بزرگی بستم...
"امروز سه شنبه است"
دو گلدان شمعدانی جلوی در گذاشتم رد پای تو را با گلاب شستم.
تا زمین صدای قدمهایت را تصور کرد
خود را تنگ در اغوش خاک دید و همه گلها را بوئید.
لبه در نشستیم و به نوک اسمان خیره شدیم وبا هم شمردیم که تا جمعه فاصله ای نداریم...
"امروز چهارشنبه است"
هزار ماهی قرمز به حوضمان دعوت کردیم . از همان تکه نانهائی که تبرکش کرده بودی
برایشان غذا ساختم ساعتها در ان اب راکد شناور بودند تا بوی دستان تو را فهمیدند
حوضم را مواج کردند . اشتیاقشان روحم را سکنی بود لب حوض نشستم و
تا شب به انها غذا دادم ...
"امروز پنجشنبه است"
قبل از غروب برایت سه حمد فرستادم.رو به عرش کردم و از ته دل خدا را صدا زدم
چیزی از سکوتم نگذشته بود که طبقات ابرها در هم غریدند وسرخ شدند
فرشتگانش را به زمین هبوط داد تا درد دلهای مرا بنویسد
پشت به پشت صف به صف نشستند از اشک من جوهر گرفتند
و چریک چریک با قلم هایشان به روی رقعه ها حک کردند
که:"این بنده خاکی تو مهدی را می خواهد دعایش را قبول کن ای خدا!
بغض شش روزه ام در گلو طاقت نیاورد سر باز کرد چشمم را سیلابی شد
دل را کرانه ای ... از ناله های من یک به یک پر زدندودر نور ستارگان
پنهان شدند...ماهی هایم امدندو گردم پروانه شدند
شمعدانی ها همه گل دادند ...بالاخره زمان باقیمانده را چله گرفتیم
.چهل .سی و نه. سی و هشت جسم را طاقتی نبود تا این که
گرگ و میش صبح از حال رفتم ملائکه امدند وبا نامت جسم خسته ام را غسل دادند
روحم در خلا شیدائی می کرد از ان بالا تا نامت را شنید به کنج دل پرواز کرد تپیدم ودوباره
جان گرفتم .تا صبح جمعه چیزی نمانده بود دوباره پشت به پشت صف به صف نشستیم
و برای امدنت دعا کردیم ...
"امروز جمعه است"
بعد از نماز صبح سجاده هایمان را جمع کردیم اسپند ها به اتش کشیدیم
چادرها گل باران کردیم.برای دیدنت لحظه ها را قاب خیال کردیم.
خیابان همان خیابان همیشهگی بود ونگاه ها همان نگاه های منتظر!
چیزی که غبار دلمان شد نیامدن تو بود...
به نام خدا
پناهم بده تنهای اشنا. پناهم بده.
عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هائی که غرق ابهامند.
نه
صدای فاصله هائی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
***من اناری را می کنم دانه و به دل می گویم:
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود***
هر انسانی دو قلب دارد قلبی که از بو دن ان با خبر است وقلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از ان با خبر است همان قلبی است که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند
گاهی میگیرد گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت وسیاه و گا هی هم از
دست می رود.با این دل می شود بی دلی ودلبردگی را تجربه کرد.
دل سوختگی ودلشکستگی هم توی همین دل اتفاق می افته.
با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم وگاهی با همین دل است که نفرین می کنیم.
اما قلب دیگری هم است. قلبی که از بو دنش بی خبریم.این قلب تو ی سینه جا نمی شه.
و به جای این که بتپد می وزد ومی بارد ومی گردد ومی تابد.
این قلب نه می سوزد و نه می گیرد و نه می شکند. سیاه و سنگ هم نمیشود.
زلال است وجاری مثل رود مثل نسیم. ان قدر سبک که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند.
با لا می رود و بالا میرود بین زمین وملکو ت می رقصد.ادم همیشه از این قلبش عقب میماند.
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گوئی او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد
.... و انسان به خاطر همین است که دوست داشتنی است به خاطر این قلب دوم.....
هر چه کنی بکن ولی از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا وقت سفر خبر مکن
گر چه به غم ستا ده ام نیست توان دیدنم
شعله مزن بر اتشم از بر من گذر مکن
روز جدائی ات مرا یک نگه تو می کشد
وقت وداع کر دنت بررخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خستهام زینهمه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی تن به قضا نهاده ام
اتشم این قدر مزن رنجه ام این قدر مکن
یوسف عمر من بیا تنگ دلم برای تو
رنج فراق می کشد خون به دل پدر مکن
هر چه کهناله می کنم گوش به من نمی کنی