تبليغاتX
این شرح بینهایت...

همیشه وقتی تنها و نا امید و ملول

 

تنت/روانت/از دست این و ان خسته ست/

 

همیشه/وقتی رخسار این جهان تاریک/

 

همیشه/وقتی درهای اسمان بسته ست/

 

همیشه/ گوشه ی گرمی/ به نام "دل"با توست

 

که صادقانه تر از هر که/با توپیوسته ست!

 

به دل پناه ببر!اخرین پناهت اوست.

 

تو را چنان که تمنای توست/دارد دوست!

 

...!!!...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 23:39  دل نوشته های  مریمی  | 

سلامی در اغاز واغازی با سلام

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا              السلام علیک یا بنت رسول الله

 

نمی دانم چه طور باید شروع کنم

 

 انگار قلمم توانائی نوشتن برای خورشیدی چون تورا ندارد.

 

من اصلا ادبیات خوبی ندارم اما این جسارت را می کنم وبرایت می نویسم

 

 نمی دانم ان را می خوانی یا نه...

 

.../

 

ای فرشته رویم چه گویم از این غریبی ... از این دلتنگی...

 

یا زهرا ای بزرگ بی نهایت  تو در اسمانی و من در زمین دلم تنگ است.

 

 دلم تنگ دیدار است دیدار شهری که نگاه بان مزار توست.

 

ان روز که من به مدینه امدم انگار خوب نمی فهمیدم که در کجا هستم یا شاید خواب بودم

 

ولی این را می دانم که احساس خوبی داشتم .احساس پرواز همچون کبوتر های بقیع.

 

می دانم امشب سرت شلوغ است  برای همین سخن را کوتاه می کنم .

 

یا زهرا ای جسارت شمشیر مرتضی علی امشب از تو می خواهم که مرا وهر عاشق دیگری را دعوت کنی...

 

دلم برای ان احساس تنگ شده.

 

یا زهرا امشب از تو می خواهم که کمکمان کنی تا در زندگی انتخابهای درستی داشته با شیم .

 

یا زهرا امشب از تو می خواهم که شفیع ما باشی...

 

برایمان دعا کن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 0:0  دل نوشته های  مریمی  | 

اوج گل خنده های تو را هر روز بر دامنه ی دشت می بینم

 

 که به همراه ستارگان شبها در اسمان سو سو می زنند

 

 می در خشند وبه گل های افتابگردان سلام می کنند و

 

 

 زیبا چون امید به بار نشسته ی نو عروس همسایه شکوفه می کنند.

 

دیری است اندوه نا ارامی مرا ازار می دهد.

 

 نمی خواهم شکایت کنم.

 

 گفته بودی بیا به غمها احترام بگذاریم.

 

 غمهای سبزی که پاورچین در زلال نگاهت می ریزند

 

 وامید را در دلم به جوانه می خوانند.

 

مثل شبنم صبح که بر چهره ی یاسها خواب را از ذهن وروحشان پاک می کند.

 

در بگشا

 

مهربانی حلقه به در می کوبد وتو را به لحظه لحظه ی تولد سپیده می خواند.

 

دیر گاهی است نگاهم را به باد می نشانم

 

 تا نفس تو حلقه های عشق را به گردن اویزد

 

 و رقص کنان از دایره ی تنگ دنیا خارج شود و به کمال نگاهت رسد.

 

زایر مشرقی نگاهت شود وجیفه ی تن را به اتش عشق بسپارد.

 

دیر گاهی است پی تو می گردم.

 

به شعله ای از نگاه زلالت مرا در یاب تا در هوای اندیشه ی اسمانی ات کمی تنفس کنم.

 

در بگشا.

 

مهربا نی حلقه به در می کوبد وتو را به لحظه لحظه ی تولد سپیده فرا می خواند.

 

در بگشا.

<اکبرکریمی خرمی>

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت 0:24  دل نوشته های  مریمی  |