نمی دونم تا حالا دلت تنگ شده یا نه؟
دلتنگی باسه چیزی که خودتم نمی دونی چیه.
نمی دو نی چی می خوای!
فقط اینو می دونی که حالت بده...
هر چی فکر می کنی می بینی هیچ اتفاقی هم نیافتاده...
اما دلت یه چیزی می خواد...
بازم فکر می کنی...فکر ...فکر...
اما نتیجه :هیچ!
میری رو تختت دراز می کشی که بلکه خواب بتونه
ارومت کنی...
اما هی وول می خوری...هی بالشت و بغل می کنی...
اما نتیجه : هیچ!
حتی خواب هم با هات لج کرده...
دلت می خواد داد بزنی...اما نمی شه...
احساس ترس می ترسونت.
بازم ...فکر ...فکر...
مغزت می خواد منفجر بشه...
اما نتیجه:هیچ!
خسته شدی از بس تو رویا بودی ...
همش با خودت فکر می کنی...
حالت از همه چیز به هم می خوره...
دلت می خواد نصف شب پیاده راه بری تا خود صبح...
هی فکر کنی ...
اما بازم نمیشه
بدت می یاد وقتی می خوای بری بیرون کسی بهت
بگه خانمی این موقع کجا؟بهت بر می خوره...
پس منصرف می شی...
دوست داری بلند از روی دیوونگی بخندی اما...حرف مردم...
دلت می خواد بمیری اما...ارزوها...
دلت می خواد دوستش داشته باشی اما...
خلاصه نفست بالا نمی یاد ...
میری جلوی اینه...بازم حالت بده...
اما نتیجه :هیچ!
ضبط و روشن می کنی تا ته زیاد می کنی شروع می کنی به فکر کردن...
دلت می خواد گریه کنی
اما نتیجه :هیچ!
همه چیز انگار با هات لج بازی می کنه...
!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!حالا توبگو !!!>>>>>>>>>>>
تنها دلیل من که خدا هست و
این جهان
زیباست.
وین حیات عزیز و گران بهاست.
لبخند چشم توست.
هر چند با تبسم شیرینت
ان چنان
از خویش می روم
که نمی بینمش درست!!!
لبخند چشم تو در
چشم من وجود خدا را
اواز می دهد...
در جسم من تمامی روح حیات را
پرواز می دهد...
جان مرا-
که دوریت از من گرفته است-
شیرین و خوش
سلام...
امروز ما بعد از مدتهای طولانی با خانواده ی مامانم< خانمها> رفتیم بیرون.
همه چیز فوق العاده بود ...مهم تر از همه اینکه همه دور هم جمع بودیم
وبه هیچ چیز غیر از خوب بودن ودر کنار هم بودن وخندیدن فکز نمی کردیم.
و مهم تر از همه اینکه بابام از ترس بنزین رفته ما شین و گازی کرده و
کلا گند زده به ما شین...و فکر کن سر بالائی پارک جمشیده رو من
با ماشین نسبتا خراب رفتم وکلی با بچه ها سر این مو ضوع خندیدیم...!
من و زهرا وعطیه و نفیسه...رفتیم بد مینتون زدیم...که ناگهان پسر دوست خواهرم
اومد و با بدمینتون یه پروانه ی ناز وکشت...فکر کن! چقدر درد ناک انگیز بود.
خلاصه همه چیز خوب بود تا اینکه خواستیم بریم همگی خونه...!
از اونجائی که ماشین من ...اومدم از تو پارک در بیام که جلوی ماشینم
گیر کرد به عقب ماشین خواهرم ...فکر نکنین من ازین خانمهایی هستم که ...
خلاصه هر چی خوش بهم گذشته بود از دماغم در اومد ...
اما خوشبختانه هیچ گونه خطی نیافتاد...
فقط می خواست حال من و بگیره...اه...!؟؟
اما وقتی فکرش و می کنم عالی بود امروز...
وقتی ادم می تونه با جمع شدن در کنار هم یه روز شاد داشته باشه
اخه چرا هر کی باید تنها برا خودش باشه
به نظر من تا دیر نشده بیام از با هم بودنمون لذت ببریم...
وقتی عزیزم زنده بود هیچ کس به فکر نبودنش نبود
اما حالا وقتی که کنار هم جمع می شیم جای خالی شو هممون حس می کنیم...
بیام تا دیر نشده قدر همو بدونیم ...به هم زخم زبون نزنیم...باهم باشیم...
هر کی با من موافقه از همین امروز به خودش قول بده که...؟!
<حالا فکر نکنین من عقده ایم که اومدم یه تفریح خیلی معمولی و اینقدر بزرگ کردم...
ولی قبول کنید از این تفریحات خیلی کم پیدا می شه...هممون مال خودمون شدیم...>
؟؟؟!!!!!؟؟؟
حضرت رسول اکرم می فرمایند:
ماه رجب ماه استغفارامت من است پس در این ماه بسیار طلب
امرزش کنید که خدا بسیار امرزنده و مهربان است...
از سخنان حضرت علی <ع>در نهج البلاغه:
خدایا!بر من ببخشای انچه را که از من بدان دانا تری.
و اگر بدان بازگشتم تو به بخشایش باز گردد که بدان سزاوارتری.
خدایا!بر من ببخشای وعده هائی را که نهادم و ان را نزد من وفائی نبود.
و بیامرز انچه را به زبان به تو نزدیکی جستم و دل راه مخالفت انرا پیمود.
خدایا!بر من ببخشای نگاههائی را که نبایدوسخنانی که به زبان رفت ونشاید.
انچه دل خواست و نبایست وانچه به زبان رفت و نا شایست...