خدایا خوشبختم کن مرا به تقوای خود وبدبختم مگردان به نا فرمانیت
سلام
بعضی وقتها با خودم فکر میکنم دو نفر که با تمام وجودشون همدیگر و دوست دارن
وقتی از هم دلگیر می شن ...یا دلشون از دست هم میشکنه
چه کیفی می ده وقتی یکیشون میاد جلو و ناز اون یکی و می کشه
به نظر من هیچ لذتی بالاتر از اون لحظه نیست...
حالا فکرشو بکنید که
اون دلداده و دلدار
یکیش خدا باشه ...اون یکی هم بنده ی گنه کار خدا...
نمی خوام گناه هایی که میکنیم و توجیه کنم...
ولی این و می دونم با تقواترین ادما
لحظه ای دچار خبط و خطا می شن.به غیر از معصومین<ع>
اما یه لحظه تصور کن که تو با اون همه گناه بری به درگاه
عشق
و از ته قلبت ناز دلدارت و بکشی تا شاید ببخشدت...
و این و مطمئم اگه دلدارت از ته قلبش تو رو دوست داشته باشه می بخشدت
و ما این و می دونیم که خدا مارو بیشتر از خودمون دوسمون داره
پس حتما می بخشه...
اما من یکی دیگه روم نمی شه
شرمندم
حتی نمی تونم سرم و جلوش بلند کنم...
اما
بازم امیدوارم...

منم که خطا کارم
منم که وعده می دهم
منم که خلف وعده می کنم
منم که پیمان شکنم
منم که اقرار دارم
منم که معترفم به نعمت تو
منم که سنگین بارم به گناهانم
بیامرز مرا...!!!
نمی دونم شاید چون امروز روز عرفه بود اینا به ذهنم رسید
...
تو فقط دعا کن...!!!
خدا پیامبری فرستاد تا به یاد بیاورد
قول نخستین و بیعت اولین را...
پیامبر گفت:ای ادمیان این امانت از ان شماست
بر دوشش کشید!
این همان است که زمین و اسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست...
اما کسی به یاد نیاورد...
پیامبر گفت:
عشق است.عشق!همان که بر زمین جا مانده
مجال اندک وفرصت کوتاه شتاب کنید!!!
اما کسی به عشق نیندیشید...
پیامبر گفت:
انچه نامش زندگیست.نه خیال است نه بازی!
امتحان است وتنها پاسخ این ازمون/زیستن است.زیستن!
اما کسی به این ازمون زندگی پاسخ نگفت...
و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی
پیامبر را پاسخ گفت...
انگاه خدا گفت:
به پاس لبخند کودکی/
جهان را ادامه می دهیم...
اما کاش کودک نمی خندید...

می گرید در قلبم
همچنان که می بارد در شهر
چیست این اندوه
که غوطه می زند در ان قلبم؟
ای ترنم ملایم باران
بر زمین و بر بام
برای قلبی ملول و دلتنگ
اه!ای ترانهی باران!
می گرید بی بهانه
در قلبی ازرده
روا نشده جفائی؟
ماتمی است بی بهانه
بالاترین رنج این است
که ندانم چرا
قلب خالی از عشق و کینم
چنین غمگین است...

خدایا راضیم به رضایت...
از من راضی باش...
حتی نمی تونم یه لحظه هم تصور کنم که ازم دلگیری
خدایا !
میدونم خیلی وقتا از یادم رفتی...
ولی ازم دلگیر نباش!
تو بزرگی .من و از یاد نبر!
که اگه از یادت برم...
نمیدونم...
خدایا ...خوب میدونی .من بی تو تک و تنهام.
اگه نباشی میمیرم!
اگه توی دنیا تکی
تموم دنیای منی
خدا جونم!!
نوری به زمین فرود امد:
دو جا پا بر شن های بیابان دیدم.
از کجا امده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود...!
ناگهان جا پا ها به راه افتادند.
روشنی همراهشان می خزید.
جا پاها گم شدند.
خود را از روبروتماشا کردم:
گودالی از مرگ پر شده بود.
من در مرده ی خود براه افتادم.
صدای پایم را از راه دوری می شنیدم
شاید از بیابانی می گذشتم.
انتظاری گمشده با من بود.
ناگهان نوری در مرده ام فرود امد
و من در اضطرابی زنده شدم:
دو جا پا هستی ام را پر کرد.
از کجا امده بود؟
به کجا می رفت؟
تنها دو جا پا دیده می شد.
شاید خطایی پا به زمین نهاده بود.
تو فقط دعا کن...!!!!!!!
از جهان تا خدا هزار ایستگاه است
در هر ایستگاه کسی کم می شود...
قطار می گذشت و سبک می شد که سبکی قانون خداست...
قطاری که به مقصد خدا می رفت به استگاه بهشت رسید ...
پیامبر فرمود:
اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند...
اما !!!اینجا اخرین ایستگاه نیست...
مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند...
اما اندکی / باز هم ماندند قطار دوباره به راه افتاد
وبهشت جا ماند...
انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما!!!
راز من همین بود
انکه مرا می خواهد پیاده نخواهد شد...
وان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید
دیگر نه قطاری بود نه مسافری ونه پیامبری...
!!!!!!!!


شب هم اغوش سکوت می رسد نرم زراه
من از ان دشت خموش
باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم ازاد.
همه ذرات وجودم فریاد!!!!!
تو فقط دعا کن....!!!!!!!!
وقتی جهان از ریشه ی جهنم
وادم از عدم
و سعی از ریشه های یاس می اید
وقتی یه تفاوت ساده
در حرف
کفتار را به کفتر تبدیل می کند
باید به بی تفاوتی وازه ها و وازه های بی طرفی
مثل نان دل بست
نان را از هر طرف که بخوانی
نان است...
سلام
من امشب انقدر ذوق کردم که نگو
اخه می دونید چی شده؟
امشب دائی جونم اومد خونمون...
برام یه چیزی اورد...
اگه گفتین چی...!!!!!!
!
یه بزغاله
اینقده نفسه...اینقده نازه...
اسمشو گذاشتیم بزی...
چون حیاط سرد بود پائین براش پتو پهن کردم
براش اینه گذاشتم که تنها نباشه...
اب براش گذاشتم...
خلاصه کلی خوشحالی کردم
حالا نمی دونم تا کی نگهش می دارم...
اینم عکسش...
نازه !مگه نه؟

ادم تا می یاد به خودش بجونبه می بینه که پیر شده...
دیگه وقتی نمونده ...بیشتر از اینکه روزگار ادم و پیر کنه
بی حوصلگی.بی هدفی.تنهائی.خستگی...
ادم و پیر می کنه...
همین جور که شب ارزو ها می گذره...
تو هم ارزوهای بر اورده نشدت بیشتر می شه...
اونقدر زیاد می شه که دیگه میترکه.
اونقدر زیاد می شه که دیگه گم می کنیشون...
دیگه حتی خاطره هاتم یادت می ره..
همین جور می گذره و تو یه روزی توی خونه تنهای تنها
میمیری و می ری پیش اون کسی که همیشه باهات بوده...
بعد دو سه تا ادم می یادو تشییعت می کنن...
بعدم می ری زیر خاک ...
دیگه همه فراموشت می کنن وحتی سر خاکتم نمی یان...
همون جاست که تو یاد محبت های بی دریغی می یافتی
که به همشون می کردی ...
اما حالا ببین اینا همون ادمان...
تازه به این نتیجه می رسی که دنیا ارزش هیچ چیزی رو نداره...
می خوای به همه بگی که همدیگر و اذیت نکن...همدیگر و دوست داشته باشن...
اما هر چی داد می زنی هیچ کس صدات و نمی شنوه...
ولی تو به من قول بده که حتی اگه مردم فراموشم نکنی...
تو فقط دعا کن....!!!!!!!