تبليغاتX
این شرح بینهایت...

هنوز هم زندگی می کنم...

 

یاد دارم زندگی ام را با نام تو اغاز نمودم...

 

یاد دارم زمانی را که دانستم قلم چیست

 

روزها را می شمردم تا بتوانم یاد بگیرم

 

چگونه نام تو را بر صفحه بنویسم...!

 

هنوز هم وقتی صبح از خواب بلند می شوم

 

نام تو را بر زبانم جاری می سازم...

 

هنوز هم تنها تو در کنج قلبم جای داری...

 

می دانم .من نیز در گوشه ای از قلب تو جای گرفته ام...

 

هنوز هم تنها کسی که می توانم تمام حرفهای دلم را به او بزنم تو هستی...

 

اما نمی دانم این روزها با اینکه تو را در درونم حس می کنم

 

هیچ گاه احساس ارامش نمی کنم...

 

من ارام بودم...اما...

 

دلم می خواست می توانستم بنویسم:

 

هنوز هم ارام هستم...و هنوز هم احساس خوش ارامش را دارم...

 

اما نمی توانم...

 

زیرا هنوز هم نمی توانم دروغ بگویم...

 

 

 

تو فقط دعا کن...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/22ساعت 0:48  دل نوشته های  مریمی  | 

خیلی جالبه وقتی تو با دوستت با لباسهای گرمت سوار ماشین باشی

 

بخاری ماشینتم تو سرما تا ته بزنی

 

اونقدر که از گرما

 

توی یکی از بهترین و سردترین  خیابونهای تهران

 

پشت چراغ قرمز از گرما بپزی...

 

همین طور که داری با دوستت حرف می زنی

 

یهو میبینی که یکی داره به شیشه ی ماشینت می زنه

 

نگاه می کنی

 

می بینی یه بچه ی کوچولو که لپهاش از سرما قرمز شده

 

یه دسته گل نرگس میگیره جلوت

 

می گه خانوم ...!!!تو رو خدا بخر ...

 

به خدا ارزون میگما...!

 

یهو می بینی که اشک تو چشاش جمع شده...

 

تو هم شاید از روی دلسوزی یا...

 

اون دسته گل و می خری...

 

یه ان از خودت و از همه ی ادمای ...بدت میاد...

 

و به این فکر می کنی که چه طوری یه قیافه ی معصوم می تونه تا چند روز

 

تو رو به فکر فرو ببره

 

یا شاید چند روزی حالت و بگیره...

 

اما دلسوزی به چه درد اون می خوره...

 

نمی دونم چرا خدا دنیا رو این جوری افریده...

 

اونی که داره از پولداری می ترکه هیچ وقت راضی نیست...

 

اما اونی که...به یه شام گرم راضیه...

 

نمی دونم...

 

 

 

خدایا راضیم به خاطر تمام نعمتهائی که بهم دادی...

بزرگترینش داشتن یه پدر و مادر خوب...

 

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

ای بینوا! که فقر تنها گناه توست!

در گوشه ای بمیر! که این راه راه توست.

 

این گونه ی گداخته .جز داغ ننگ نیست.

وین رخت پاره دشمن حال تباه توست.

 

در کوچه های یخ زده بیمار و در بدر

جان می دهی و مرگ تو تنها پناه توست

 

باور مکن که در دلشان می کند اثر

این قصه های تلخ که در اشک و اه توست

 

اینجا لباس فاخر و پول کلان بیار

تا بنگری که چشم همه عذر خواه توست

 

در حیرتم که از چه نگیرد درین بنا

این شعله های خشم که در هر نگاه توست!

 

 

 

خدایا شکرت ...شکرت...شکرت...!!!

به خاطر این که گلها ی نرگس به این خوشگلی افریدی

و به خاطر همه چیز...

 

 

 

 

 

تو فقط دعا کن...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت 17:54  دل نوشته های  مریمی  | 

هق هق تلخم و بشنو توی کو چه های خلوت...

 

این خود عشق عزیزم نه بهانست نه یه عادت...

 

غصه هام وبه تو گفتم اما چی ازت شنفتم؟

 

یه نفس هم نفسم باش نزار از نفس بیافتم...

 

گریه هام و تو ندیدی هر چی گفتم نشنیدی...

 

من کدوم عهد و شکستم ؟که از عشق من بریدی...

 

وقتی نیستی لحظه هام و با خیالت می گذرونم...

 

حتی تا اخر دنیا من برای تو می خونم...

 

وقتی نیستی حتی خورشید می شه مثل لحظه هام سرد...

 

با توام اهای مسافر با همین ترانه برگرد...

 

 

 

گله میکنم من از تو از تو که این همه بی رحمی...

 

 

تو فقط دعا کن...!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 0:13  دل نوشته های  مریمی  |